چتـــــر بــــرای چــــه ؟ !خیال که خیس نمیشود....
هر هفته شعر جدیدی پست خواهد شد ..هر هفته شعر جدیدی پست خواهد شد..................
باد با عاشقانه هایم می رقصد اینه می خندد می دوم که عاشقانه ای را بغل کنم به دستهای بارانی تو گیر می کنم عاشقانه ها از پنجره پرت میشوند حالا ابری که در بارانی تو گیر کرده می بارد......... از کجا معلوم؟؟ با برگشتن تو بهار برگردد و گنجشک ها و درختان از باغ بریده را بازگرداند... و بهار پیش از زمستان.. به دلتنگی هیچ گلی نرسید. محبوبم... اینجا واقعا زمین است..... به نظر بیان یک واژه چیز مهمی نیست اما شرم وشرافت ادمی به همان یک واژه بستگی دارد..... ......... .اما شعر امروز................... چه زود این تقاطع همه چیزرا تمام می کند ردپای تورا وشعری که قرار بود سپید باشد....... بر میگردم دوباره به تنهایی ام که در خیابانی در اتاقی انتظارم را میکشد........... من چه هستـــم ؟ .. برف نشستـــه بر شیــــروانــــی داغ ؛ این روزها خیلی کم می نویسم وکم شعر میگم ...دلیلش هم مشغله های زیادی هست که دارم ..اما به این وب که میام وبه وبلاگهای دوستان بزرگوار و شاعرم سر میزنم هوای دل و جانم تازه میشه ...و خاطرات زیبا برای من زنده میشن.....ممنونم به این وب سر می زنید انگشتانم را به بهار رنگ ورو رفته بشقابها می کشم اینجا مریم ها همیشه پژمرده اند مسیح می اید اما زیر چرخ این روزها ) له میشود ................................................ وداستان به اینجا رسید فصلی شبیه چشم های تو آمد تا سایه ای شبیه تو رفت آینه و شعمدانی ها حجله عنکبوت ها شدند طولی نمی کشد اخر این داستان را خودت خواهی دید در پنجره ی به بن بست رسیده....... ملکه غمگین نمی خواهد با تو دفن شود زیر اوار قلعه هایت پس اخراین داستان چطور تمام می شود؟؟ سرم را خالی کن از این سوالات ااز این قلاب هایی که گیرت انداخته اند اینطور دیگر فکر نمی کنم به پایان هیچ داستانی وخیلی راحت به هر مردنی که بخواهی می میرم.............. ته نشین میشوم در خودم پله پله میرسم به دنج ترین جای رویاهایم پروازم همین جا زندانی شد وبالهای کنده ام پشت همین در میروم پایین تر میرسم به یخبندان خانه ای وعشق ادم برفی به پرنده ای مرده در قفسی به بزرگی این اتاق ها ته نشین میشوم پله پله حالا مکث میکنم به ه روزهایی رسیده ام که در چشمان تو گیر کرده بودم ......... ............................................... جهان معبدی ست بزرگ درختان شعمدانی های چوبی این معبد کوهها مجسمه های خاموش تو را می خوانم در این معبد انقدر ارام مبادا قدیسانی که در کنار گوساله هایشان به خواب رفته اند بیدار شوند گونه های من از از شکوفه های تو پر شده اند استخوان هایم ازعطرابدی تو ا بی خیال اگر دهان پنجره ها بوی پاییز میدهد...


| Design By : Night Melody |
