یک داستان ..هنوز اسمی برای این داستان انتخاب نکردم..قسمت اول

 

از تاکسی  پیاده میشم  با عجله به سمت قطار می دوم خودم رو به اخرین واگن قطار میرسونم  میدونم کمتر از 5دقیقه دیگه قطار حرکت میکنه بلیطم رو نگاه میکنم .واگن یک شماره صندلی 47. با این حساب باید هشت تا واگن جلوبرم سوت قطار رو میشنوم وبعد حرکت قطار .از دیوار شیشه ای کوپه ها  چشمم به بعضی از مسافرها  می افته احساس میکنم همه ساکنتد نمیدونم لحظه ای که قطار حرکت میکنه  هر کدوم از مسافران به چی فکر میکنند ..بوی کهنگی صندلی ها وبوی عرق مسافرانی که توراهروی باریک قطار از کنارم رد میشن  آزارم میده  از اینکه از این ایستگاه دارم جدا میشم وتورو دارم جا میذارم  میخوام گریه کنم ...میخوام همون جا بشینم و زار بزنم ..نمیدونم فردا صبح که برسم ..با زندگی جدید ...کلافه میشم انگار ذهنم خسته تر از اونی هست که بخواد فکر کنه یا بگه چیکار کنم..دلم یه خواب عمیق میخواد.یه دنیای خلوت میخواد یه ارامش..

  حس میکنم راهروی  قطار طولانی ترین راه دنیاست که  هر چقدر میرم جلو تموم نمیشه.انگار گرفتار یه طلسمی شده باشم به دستگیره پنجره  قطار چنگ میزتمهوای تازه میخوام  یکدفعه همه جا سیاه میشه  .. احساس خفگی به من دست میده  ویه ترس...شکل خودم رو می بینم  صورت رنگ پریده ام رو موهام رو که به طرز شلخته ای از شالم بیرون زده شال سیاه مانتوی سیاه..تو هیچوقت لباس سیاه دوست نداشتی تنم کنم... شبیه یه شبحی شدم که به شیشه قطار چسبیده باشه .شبحی با لباس سیاه و صورت مهتابی..از خودم چندشم میگیره... تا میخوام به اون شبح بیشتر نگاه کنم واگن روشن میشه  هوای تازه به صورتم میخوره . ریه هام تازه میشن .ارامش کوتاهی وجودم رو میگیره.. سوت قطار رو میشنوم  ومیدونم یه تونل دیگه هم هست.بازم میرم جلو دوباره  سیاهی وهمون شبح..اما دیگه به من  کاری نداره. پابه پای من داره راهروها رو طی میکنه.....قطار از تونل  خارج میشه از پنجره رودخانه گل آلود رو که می بینم میفهمم قطار داره از رو پل میگذره یادم میاد هر بار تاریخچه این پل قدیمی رو برام میگفتی.و حتی ربطش میدادی به جنگ جهانی دوم ..هر بار چیزی اضافه میکردی.اخه شهرتون فقط همین یه پل قدیمی و زیبارو داشت واسه دیدن....مثلا قرار بود تو همین  رودخونه ماهیگیری کنیم ......دیگه نه این تونل  رو هم دوست دارم نه این روخونه رو نه این کوهها  دلم یه خواب میخواد یه خواب عمیق یه دنیای خلوت. درختای پرشکوفه بهارو هم نگاه نمیکنم یادته وقتی به یه درخت پرشکوفه می رسیدیم  شاخه هارو میگرفتی میگفتی میخوام نبض بهار رو حس کنم ..میگفتی فرصت واسه زندگی کمه شاید دیگه نتونی اینهارو ببینی..هیچوقت از حرفات دلشوره نگرفتم ...چمدونم رو دنبالم میکشم وبلاخره میرسم به واگن شماره یک ..مثل دونده  ماراتنی که به اخر خط رسیده باشدخوشحال وخسته.  چند لحظه می ایستم وداخل کوپه رو نگاه میکنم  هم سفرم .. پیرزنی هست با چشمهای آبی.. .....

.

/ 2 نظر / 13 بازدید
حسین دامنجانی

تا آنجا که به یاد دارم می‌خواستم به این سگ محترم نزدیک نشوم از جلوی آغلش عبور نکنم ولی اکنون که دارم با شما حرف می‌زنم یک دستم قلم را بر روی کاغذ می‌چرخاند و دست دیگرم پوزه این سگ را می‌مالد تا بلکه، اندکی آرام‌تر فرو کند دندان‌های خونینش را در استخوان شکاف‌خورده پایم.

ياسر يسنا

يه پيشنهاد... اسم داستانتونو بزاريد «مني كه هرگز» دوست دارم بقيشو بخونم. موفق باشيد